جاده‌ آویشن

دفتر مشق محمد درودگری

روزی روزگاری گودر

از شهر می‌گذرم
شهر برای من خاطره‌ای ناگوار بود.
از شهر می‌گذرم
که هر شب خاکسترِ خفته‌ی دل را
کنایه‌وار آتش می‌کند، 

جایِ تو هم نیست،
جایِ قطار هم نیست،
جایِ من هم نیست؛

ببین!
به واگن‌ها سپرده‌ام 
برگردند.

خاکسترم را
برایِ طنین قدم‌هایت، سرد نگاه می‌دارم
دل‌ت بود بیا...

   + محمد درودگری ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۳۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()