جاده‌ آویشن

دفتر مشق محمد درودگری

7

آی عشق ... آی عشق



گاه خیال می‌کنم
«عشق» یک شایعه است
که بر زبان‌ها افتاده
خاک خورده در کوله بار شاعران کهن

گاه چون ره‌گذری
که نمی‌آید
یا حواسم نبوده، آمده
رفته

چیزی شبیه همین داستان های روایت سیال
سایه به سایه
هر روز دور تر، دور، دور
پرنده‌ای بوده، روی بام همسایه
تکه ابری به دست نوازش ساحل
دشنه‌ای به دست شحنه‌ی شهری
غنچه‌ای غبار گرفته در یک بارش سپید پاییزی

سالهای سال است
خبری نیست از او، روی باجه‌های مطبوعات
لا به لای برگه های این دفتر تشنه، نفس‌اش بند آمده، خفته!
مثلِ نگهبان چروک‌دست پارکهای حوالی شهر، سرما خورده و کمی هم خسته است

گوش‌هایش را گرفته
زبان بسته
کوشه‌ای نشسته و
خسته و خسته و خسته و خسته

آی عشق
آی عشق
هر کجا هستی
ز هر چه‌ام رستی
سلام بر تو
سلامی گرم
سلامی فنجانی
سلامی بارانی

آی عشق
آی عشق
دوباره گر باد
به دست‌ات رساند یاد مرا
قرارمان
در همان بوستان
لایِ ایستادگی درخت
رویِ برگهای زرد، زرد، زرد
زیرِ همان تکه ابر آهو شکل
یادت هست
یادت هست!

سلام بر تو
آی عشق
آی عشق
.
 یکی از سحرهای محرم پاییزیی سال نود

   + محمد درودگری ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()