«آی سی یو» و خدایانِ زمینی

داستانم پیچیده نیست

مادری شصت و سه ساله‌ام

که در این شهر بزرگ

از این دنیای کوچک،

حدفاصل دو ماشین

در پارکینگ بیمارستان

جای خالی پیدا کرده‌ام.

یک نان بربری/ مشتی گردو/ باقی ملحقات مادرانه ...

نشسته‌ام بر زمینِ خدا

نشسته‌ام که ببینم می‌توانم با این دانه‌های تسبیح خدا را بکشم بالای سر پسرم

پسری که مرا راه نمی‌دهند در اتاقش

شاید او را راه دهند

حتی شده پشت پنجره‌ی آن اتاق

/ 0 نظر / 9 بازدید